مؤلف مجهول
366
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
داعيهء تحصيل ، سفر اختيار كردهاند و رو به راه دارند ، غم آن دارم كه امروز روند و فردا حاضر آيند و دانشمند ظاهر شوند و من در پيش ايشان « 1 » نادان باشم و سخن به جاى نتوانم بردن ، در آن روز خدمت تو چه جاگير افتد ، و چه سود دهد ؟ اگر به من رخصت دهى و تشويش روزگار بر خود گيرى تا علمى به دست آورم ، اميد است كه حق سبحانه و تعالى علم مرا وسيله سازد كه تو از عذاب ابدى خلاصى يا بى و من به سعادت سرمدى مشرف شوم ، چنان كه گفتهاند : اگر فرزند يكى پيش عالمى به دو زانوى ادب به قصد علم آموختن بنشيند و يك مسئله بياموزد ، « 2 » حق سبحانه و تعالى چهار كس را از آتش دوزخ آزاد گرداند ، اول پدر ، دويم « 3 » مادر ، سوم « 4 » استاد ، چهارم قارى « 5 » . والدهاش گريه آغاز كرد و ثدى خود ظاهر ساخت و گفت : اى فرزند ! ترا نه از براى اين نگه داشتم و بزرگ ساختم كه در زمانى كه « 6 » بىكس مانم و عاجز گردم ، و از قوت رفتار بازمانم و بهجز از خداى تعالى فريادرس نداشته باشم ، انداخته روى ، كه روز آخر من به خوارى « 7 » شود ، و استخوان من در زير ديوار افتد ، و خوراك سگان گردد « 8 » . نصيحت من قبول كن و در ملازمت من باش و خشنودى مرا طلب كن « 9 » . خداى « 10 » تعالى دهندهء بىمنت است ، باشد كه قطره ( اى ) از درياى علم خود در حلق تو بچكاند « 11 » ، كه صد هزاران همچنان ياران تو در فهميدن يكسخن تو عاجز آيند و حيران مانند . و ديگر بدانكه مراد از علم ، عمل بىرياست . با عمل باش تا بزرگ شوى . اين بگفت و رخصت نداد . بزرگوار نااميد شد و از ياران خود باز ماند و خدمت والدهء خود را غنيمت داشت « 12 » و مغتنم شمارد . روزانه به هيزم مىرفت ، و پشتواره هيزم مىآورد . و نصف او را مىفروخت « 13 » به معيشت صرف مىكرد و نصف ديگر « 14 » مىسوخت . و شبانه به عبادت « 15 » حق سبحانه و تعالى « 16 » مىبود . يك ماه برين گذشت كه هميشه به گريه و زارى « 17 » در هيزمزار مىگشت . روزى در گوشهء هيزمزار نشسته بود و زار مىگريست و به حال خود ندامت مىكرد و تأسف مىخورد كه پيرى « 18 » از جانبى پيدا شد و نزديك او آمد و گفت : اى فرزند ! چه حال دارى ، و چرا مىگريى ؟ بزرگوار گفت : اى بابا ! از براى اين مىگريم كه جماعتى بوديم و به تعصب تحصيل مىكرديم ، همه
--> ( 1 ) - ب ، ت : در پيش آنها نادان ( 2 ) - ب : + حضرت ( 3 ) - ب : پدر و دوم مادر ( 4 ) - ت : سيم ( 5 ) - ب ، ت : آموزنده ( 6 ) - ب : - كه ( 7 ) - ب : بخارى شود ( 8 ) - ب : سگان شود ( 9 ) - ب : + كه ( 10 ) - ب : + تبارك و ( 11 ) - ب : باشد كه از درياى علم قطرهاى به كام تو چكاند ( 12 ) - ب : غنيمت دانست ( 13 ) - ب : او را فروخته به معيشت ( 14 ) - ب : + را ( 15 ) - ب : + حضرت ( 16 ) - ب : - و تعالى ( 17 ) - ت : هميشه گريه و زارى ( 18 ) - ت : كه پيرمردى از